تبلیغات
hadeyan - مطالب آبان 1397

امروز:

خیابان را باعشق قدم بزنید

مردم شهرم همیشه عجول بوده اند 
همیشه همه ی کارهایشان را با عجله انجام داده اند 
#چای را داغ سر کشیدند 
پشت ترافیک بوق را یکسره کردند 
شب را با #استرس خوابیدند و #صبح را با عجله سمت کار دویدند 
در پیاده رو به هم خوردند و بَد و بیراه گفتند
برای آشنایی با #جنس مخالفشان از ده سالگی آب دیده شدند 
زود #ازدواج کردند و زود هم پشیمان شدند 
آنقدر عجله کردند که 
وقتی رسیدند نفسی برایشان نمانده بود 
مردم شهرم همیشه عجول بودند 
باور کنید انتهایش چیزی نیست
وقتی به خودتان میرسید 
درون #آینه فقط یک مرد ، یک #زن با موهای #جوگندمی نگاهتان میکند 
عمر به قدر کافی تند میدود 
شما آهسته راه بروید و به آرزو هایتان برسید 
به خودتان هر روز نگاه کنید و آدم ها را یواش یواش دوست بدارید 
چای را پای حرف های #معشوقه ی دوست داشتنیِ تان سرد کنید 
خیابان را باعشق قدم بزنید 
شما هرگز به سن و سالِ الانتان برنمیگردید ...


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

نگاهتو به دوست داشتن عوض کن

میدونی نصف بیشتر دلخوریات از آدما برمیگرده به خودت ؟ 
اشکال کار درست از جایی شروع میشه که توو یه رابطه طرف مقابلتو شبیه خمیر بازی میبینی و میخوای اونو به شکلی در بیاری که دوست داری ...
 شکل دادن یه خمیر لذت بخشه اما شکل دادن به یه آدم ، غیر ممکن ... فرسوده ات میکنه و البته اون آدم رو هم ... 
اینو یاد بگیر هر آدمی شکل خودشه ... 
برچسب بد و خوب نزن رو آدما ... 
اگر میتونی به همون شکل دوستش داشته باش اگر نمیتونی بی دلخوری ، بی قضاوت بزارش کنار ... 

آدما مشابه خودشون رو پیدا میکنن ... 
شاید آدمی که الان کنارته و همیشه ازش دلخوری مشابهت نیست ... 
به جای تغییر دادنش رهاش کن ...
 یا اگه کنارش میمونی به همون شکلی که هست دوستش داشته باش ... 
ساده بگم دوست داشتن به حرف راحته ولی در عمل سخت ... 
دوست داشتن گاهی کنار یار بودنه ، گاهی ازش دور بودن و به یادش بودن ...
 دوست داشتن یعنی پذیرفتن خمیر مایه وجودی یه آدم بدون دست بردن به اصلش ... 
نگاهتو به دوست داشتن عوض کن


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

خداحافظ آدم‌های نامهربان

باید خداحافظی کرد
از همه آنهایی که دوست داشتنِ بی‌ شائبه را نیاموخته اند.
از همه آنهایی که عشق را حقِ مسلمِ خود می‌‌دانند و حتی ذره‌ای عشق ورزیدن بلد نیستند.
از همه آنهایی که چشم‌هایشان را به خوبی‌‌ها می‌‌بندند و کوچکترین اتفاق‌ها را از دریچه ی  شک و تردید می‌بینند.
از همه آنهایی که هرگز کلامی به مهر بر زبانشان جاری نمی‌‌شود، آنهایی که تمام فرصت‌ها را غنیمت می‌‌شمارند برای رنجاندن کسانی‌ که تشنه‌ ی محبتند.

باید خداحافظی کرد!
از آنهایی که به کرات دل ما را شکسته اند.
از آنهایی که از شادمانی‌های ما شاد نمی‌‌شوند.
از آنهایی که در غمها نه غمخوارِ ما هستند نه سنگ صبور
از آنهایی که با ما هیچ خاطره‌ای نمی‌سازند،آنهایی که  به سادگی‌ ما را فراموش می‌‌کنند، آنهایی که تنها زمانی‌ سراغِ ما می‌‌آیند که چیزی می‌‌خواهند یا کاری دارند

باید خداحافظی کرد!
از خودمان ...
باید با یک خودِ جدید آشنا شد
با کسی‌ که خودش را بیش از اینها دوست دارد
با کسی‌ که می‌‌تواند راست قامت بایستد و با قدرت و شهامت مرز‌های خود را به دیگران نشان دهد. نشاند دهد خطِ قرمز او احترام متقابل است چه در کلام چه در رفتار

خداحافظ آدم‌های نامهربان


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

عشق، عادت به دوست داشتن نیست

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود...

عزیز من! زندگی، بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی، باورکن که شتابان فرو میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای میماند.
عزیز من! برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت. بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت . اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…

قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

من قلب کوچولویی دارم؛

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...
یا... نمی‌دانم...
کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!
با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت...

دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

همسفر در این راه

همسفر
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم ! مخواه كه یكی شویم ، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری ، من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را ، یك كتاب را ، یك طعم را ، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد ، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر كمال نیست ، بلكه دلیل توقف است

عزیز من
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است
واجب نیست كه هردو صدای كبك ، درخت نارون ، حجاب برفی قله علم كوه
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید ، باید گفت كه
یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافیاست
عشق ، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما
این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در " حضور " است نه
در محو و نابود شدن یكی در دیگری

عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست ، بگذار یكی نباشد
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم
بخواه كه در عین یكی بودن ، یكی نباشیم
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست
بحث كنیم ، اما نخواهیم كه بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند
بحث ، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است
بیا بحث كنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا كلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را
در بسیاری زمینه‌ها تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی ، شور و حال
و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ، حفظ كنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم
بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

عزیز من
بیا متفاوت باشیم


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

بعضی آدم های زندگیمان

بعضی آدم های زندگیمان

مثل دروس پیش نیاز هستند

از بقیه دروس برایمان مهمترند

برای پاس شدنشان به آب و آتش می‌ زنیم

نه اینکه تعداد واحدشان بیشتر از بقیه باشد ها نه!

این درس ها پیش نیاز هستند

یعنی برای ادامه شدیداً نیازشان داریم !

یعنی اگر پاس نشدند

به دنبالش درس های دیگر و حتی یکی دو ترم عقب میفتیم!

از ما نخواهید با این درس ها

مثل درس های عادی برخورد کنیم

میدانیم که شاید واحدشان به اندازه ی توجه و زمانی که میگذاریم نباشد

ولی خب شما که جای ما نیستید

که بدانید اگر پاس نشوند چه بلایی سرمان می آید

 


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

وجدان

قبول !
من دل بریدم !
تو راست میگویی
حق با شماست اصلا !
شما پای همه ی قول و قرارها بودی !
بهترین بودی !
همیشه من مقصر بودم !
از سر ما زیادی بودی !
راست میگویی به خدا !
ما کجا و شما کجا !
اما ..
تو را جان مادرت
شب ها راحت میخوابی ؟
دل دردی ..
وجدان دردی ..
چیزی .. خدای نکرده آزارت نمی دهد که ان شا الله ؟! ..
دردت به سرم
تصدقت
اگر شبی
نیمه شبی
از خواب ناز پریدی و از آن دردها به سراغت آمد حتم بدان شام سنگین خورده ای ! 
و گرنه ما کجا و شما کجا؟ ...


نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .

کمی بمان...

کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
در چشمانم نگاه کن
دراین چشمان اشک آلود
که همیشه درپی رفتن تو
چشم انتظار به آمدنت بود
حال که دوباره آمدی ؛
چرا این چنین مرا از خود می رانی ؟
چرا چشمانت را از من نگاه می داری؟
دیگر تاب و توان سکوت ندارم
حس فریاد در من به اوج رسیده است
فریاد دوستت دارمِ صدایم را گوش کن
درحالی که حرفی نمی زنم
به چشمانم نگاه کن
حرفهایم را از نگاهم بخوان
آیا چیزی هست که در آن ببینی؟
آیا پاسخ دردهایم را در آن می یابی؟
آری این نهایت حرفهای من است
که در چشمانم جمع شده است
این کلماتی است
که زبانم یارای ادا کردن آن را نداشت و ندارد
این سیل اشک های من نیست
که از چشمانم روان شده است،
این تمام حرف های من است
که روزی به تو گفته بودم
چه شد ؟
مگر حرف هایم چه بود ؟
چرا دوباره چشمانت را از من گرفتی؟
مگر نگاهم تلخی رفتنت را با مرگ آرزوهام به تصویر نکشید؟
مگر این نگاه خسته؛
خسته از فریادهای بی فرجام ؛
از روز های بی تو بودن
و از بی دلیل بودن رفتنت
و از نامهربانیت سخن نگفت؟
مگر تصویر زیبای صورت خودت را
در آخرین باری که درچشمانم نگاه کردی
و در آن به یادگار مانده است را ندیدی؟
چه بود که صورتت از شرم گلگون شد؟
چه بود که اشک از چشمانت جاری؟
شاید اکنون صدایم را در عین خاموشی زبانم می شنوی
شاید …
کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
مرا با نگاهت مهمان کن




نوشته شده در : شنبه 19 آبان 1397  توسط : hadeyan hadeyan.    نظرات() .